عشق و جنون
می آمد و یک دشت طوفان با خودش داشت لبخند های مستِ شیطان با خودش داشت وقتی که می آمد بنای عشق لرزید آن آتشین پیکر زمستان با خودش داشت چشمی که هم زیبا و هم بی اعتنا بود یک مرتع مواج مرجان با خودش داشت با اینکه او می رفت می آمد سراغم چون خواب و رویایی که طغیان با خودش داشت گر می گرفتی سرد می گشتی دوباره ابری ترک می خورد و باران با خودش داشت نم نم که کمتر میشد و باران که می رفت کاغذ نمی از خط هذیان با خودش داشت هذیان همیشه درنبود رعد جاریست چون برق می آمد و پایان با خودش داشت "سعید"
نوشته شده در پنجشنبه 16 خرداد1387ساعت
1:52 AM توسط سعید نجف زاده| |
| Design By : Night Skin |

