عشق و جنون
يك روز شايد بگذرم از اين جدايي تنهاي تنها مثل قبل از آشنايي وقتي كه باور ميكنم راهي نماندست راهي بجز اين كوره راه هركجاي هر نيمه شب با قصه هايت گريه كردم خنديدم اما تا بخنديم هر دوتايي هي گفتي از فرهاد ، از فرهاد ، اما پوشيده اي از خسرو ِ شيرين قبايي لبخندها رفتند ، رفتي ، كاش ميرفت از ياد لبهاي من آن طعم كذايي من مثل اين آيينه هاي زود رنجم ميشد مرا دلخوش كند حتا ادايي من باورم شد هرچه از آغاز گفتي باور نخواهم كرد برگردي بيايي يك مرد بايد بي صدا بغضش بريزد يك مرد يعني انتهاي بي صدايي به پشتوانه ي 23 سال تجربه بمناسبت آغاز بيست و چهارمين سال زيستن كودكيم : گل ختمي زير سايه ي درخت
نارنگيست ، و باغچه اي كه گستره ي پادشاهي
ام ميشد . مادرم زبان قاصدك ها را به من
آموخت ، تا همه ي قاصدك ها پيغام
بياورند: پدرم دوستم دارد .
| Design By : Night Skin |

