عشق و جنون
مثل آنروز ، امروز ... من پر از وسوسهي خاطرهها مثل آنروزِ زمستان كه تو را در ميان تن آن برف سپيد از لب ابر كبود در دل دشت سراپا نم و دود از براي دل بیچاره ی خود ساختمت خواندمت: بوسهي ابر كه مث بوسهي ابري در باد و سراسر طغیان من پر از بازي آغوش زمين كه تو را بعد بي خودشدگي غرق يك لحظهي خود گم شدگي بفشارم در خویش و در آرامش خيس دو نگاه
بشوم باد و تو ابر بشوم باعث باران بشوم ذات تگرگ و فراموش كنم مرگم را لحظهي درك تو رفتي ديگر لحظهي درك منم بي بودت در سكوتي كه پر از شايد و اماها بود شايد امروز آنروز ... شايد آنروز امروز ... ۲۴/۱۲/۱۳۸۶ شاید اینجوری زیباتر باشه اگه بگم : عشق و جنون از نوشته های تهی تهی میشود ولی... شاید برای آخرین مرتبه . شاید تا ثبات ...
| Design By : Night Skin |

