|
عشق و جنون |
|
|
به پشتوانه ي 23 سال تجربه بمناسبت آغاز بيست و چهارمين سال زيستن كودكيم : گل ختمي زير سايه ي درخت
نارنگيست ، و باغچه اي كه گستره ي پادشاهي
ام ميشد . مادرم زبان قاصدك ها را به من
آموخت ، تا همه ي قاصدك ها پيغام
بياورند: پدرم دوستم دارد .
+ نوشته شده در شنبه 13 تیر1388ساعت 0:0 AM توسط سعید نجف زاده |
در محيط نامه هات ريشه ميزند هنوز اشك سنگ خاره و آههاي سينه سوز باد مرده است چون ، من نفس نمي كشم خاطرات زنده اند ، چون تو ميكني بروز بردهاي گمان كنم ، بودن مرا زياد من ولي نمانده ام ، مثل قبل كينه توز بر تنم كشيده اي طرح بال و پر ولي پر نشد كه وا كنم در حصار اين بلوز شرم از چه ميكنم ؟ عشق از چه در قفس؟ ميشوم شبي رها از تمام اين رُموز بعد هفته ها رسيد چشم من به ماهِ تو ماه را تمام كن ، بر سپيده ها بدوز 25/08/1387
+ نوشته شده در پنجشنبه 30 آبان1387ساعت 10:52 AM توسط سعید نجف زاده |
افتاده در دام نگاهي اتفاقي توجيه، شايد اشتباهي اتفاقي مردي كه مثل باد ميلرزد صدايش پلكي كه بر هم خورد گاهي اتفاقي از اولين برخورد آمد رفت گم شد تا انتهاي شب گناهي اتفاقي دارد كسي با ساز ميرقصد كسي كه در طالعش افتاده ماهي اتفاقي آن آخرين برخورد... نه بايد بگردي شايد بيابي شاهراهي اتفاقي
بايد بگردي ، حتم دارم ميگذاري در كورِه راهي سر به چاهي اتفاقي اما نميدانم چه خواهد كرد هركس هركس بيافتد از نگاهي اتفاقي "سعید" ۱۳۷۸.۰۶.۲۵
+ نوشته شده در سه شنبه 26 شهریور1387ساعت 1:54 PM توسط سعید نجف زاده |
می آمد و یک دشت طوفان با خودش داشت لبخند های مستِ شیطان با خودش داشت وقتی که می آمد بنای عشق لرزید آن آتشین پیکر زمستان با خودش داشت چشمی که هم زیبا و هم بی اعتنا بود یک مرتع مواج مرجان با خودش داشت با اینکه او می رفت می آمد سراغم چون خواب و رویایی که طغیان با خودش داشت گر می گرفتی سرد می گشتی دوباره ابری ترک می خورد و باران با خودش داشت نم نم که کمتر میشد و باران که می رفت کاغذ نمی از خط هذیان با خودش داشت هذیان همیشه درنبود رعد جاریست چون برق می آمد و پایان با خودش داشت "سعید"
+ نوشته شده در پنجشنبه 16 خرداد1387ساعت 1:52 AM توسط سعید نجف زاده |