عشق و جنون
با چشمهايت در دلم اعجاز كردي دست تو را گفتم بگيرم ناز كردي اين قصه را در طرح شطرنجيش با من از چشمه ها و شيب هاش آغاز كردي با من قدم برداشتي در باغ پاييز از شب غزل خواندي مرا آواز كردي بادي وزيد از سمت جنگل برگ باريد ناگاه با پروانهها پرواز كردي ترسيدي از اينكه مرا توفان بگيرد باران شدي آغوش خود را باز كردي آنقدر خواندي شعر حافظ تا مرا هم مثل خودت ديوانه ي شيراز كردي سعيد نجف زاده ۲۵/۰۶/۱۳۸۸
يك روز شايد بگذرم از اين جدايي تنهاي تنها مثل قبل از آشنايي وقتي كه باور ميكنم راهي نماندست راهي بجز اين كوره راه هركجاي هر نيمه شب با قصه هايت گريه كردم خنديدم اما تا بخنديم هر دوتايي هي گفتي از فرهاد ، از فرهاد ، اما پوشيده اي از خسرو ِ شيرين قبايي لبخندها رفتند ، رفتي ، كاش ميرفت از ياد لبهاي من آن طعم كذايي من مثل اين آيينه هاي زود رنجم ميشد مرا دلخوش كند حتا ادايي من باورم شد هرچه از آغاز گفتي باور نخواهم كرد برگردي بيايي يك مرد بايد بي صدا بغضش بريزد يك مرد يعني انتهاي بي صدايي به پشتوانه ي 23 سال تجربه بمناسبت آغاز بيست و چهارمين سال زيستن كودكيم : گل ختمي زير سايه ي درخت
نارنگيست ، و باغچه اي كه گستره ي پادشاهي
ام ميشد . مادرم زبان قاصدك ها را به من
آموخت ، تا همه ي قاصدك ها پيغام
بياورند: پدرم دوستم دارد . در محيط نامه هات ريشه ميزند هنوز اشك سنگ خاره و آههاي سينه سوز باد مرده است چون ، من نفس نمي كشم خاطرات زنده اند ، چون تو ميكني بروز بردهاي گمان كنم ، بودن مرا زياد من ولي نمانده ام ، مثل قبل كينه توز بر تنم كشيده اي طرح بال و پر ولي پر نشد كه وا كنم در حصار اين بلوز شرم از چه ميكنم ؟ عشق از چه در قفس؟ ميشوم شبي رها از تمام اين رُموز بعد هفته ها رسيد چشم من به ماهِ تو ماه را تمام كن ، بر سپيده ها بدوز 25/08/1387 افتاده در دام نگاهي اتفاقي توجيه، شايد اشتباهي اتفاقي مردي كه مثل باد ميلرزد صدايش پلكي كه بر هم خورد گاهي اتفاقي از اولين برخورد آمد رفت گم شد تا انتهاي شب گناهي اتفاقي دارد كسي با ساز ميرقصد كسي كه در طالعش افتاده ماهي اتفاقي آن آخرين برخورد... نه بايد بگردي شايد بيابي شاهراهي اتفاقي
بايد بگردي ، حتم دارم ميگذاري در كورِه راهي سر به چاهي اتفاقي اما نميدانم چه خواهد كرد هركس هركس بيافتد از نگاهي اتفاقي ۲۵/۰۶/۱۳۸۷ می آمد و یک دشت طوفان با خودش داشت لبخند های مستِ شیطان با خودش داشت وقتی که می آمد بنای عشق لرزید آن آتشین پیکر زمستان با خودش داشت چشمی که هم زیبا و هم بی اعتنا بود یک مرتع مواج مرجان با خودش داشت با اینکه او می رفت می آمد سراغم چون خواب و رویایی که طغیان با خودش داشت گر می گرفتی سرد می گشتی دوباره ابری ترک می خورد و باران با خودش داشت نم نم که کمتر میشد و باران که می رفت کاغذ نمی از خط هذیان با خودش داشت هذیان همیشه درنبود رعد جاریست چون برق می آمد و پایان با خودش داشت "سعید"
| Design By : Night Skin |
